غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

374

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كس بدانجا فرستاد و جمال الدين محمد سام اميرزاده را استقبال نموده در خرگاه ملك - فخر الدين فرود آورد و مجلسى در غايت آراستگى ترتيب داده كاسه داشت و همچنين يكيك و دو دو از معتمدان دانشمند بهادر بقلعهء درمىآمدند تا عدد ايشان بهشتاد رسيد آنگاه جناب امارت پناه باصد و هشتاد كس كه جيبه در زير جامه پوشيده بودند پاى در حصار نهاد و محمد سام پيش دويده لوازم زمين بوسى بجاى آورده امير دانشمند گفت كه اى تازيك بو الفضول تو بكدام استطاعت از اطاعت من تقاعد نمودى و با اين چند روستاى مجهول درين قلعه خزيدى و خود را در سلك منازعان اولجايتو سلطان منخرط گردانيدى اگر خواهى بفرمايم تا همين لحظه سرت از تن بيندازند و اين قلعه را با خاك راه يكسان سازند محمد سام گفت بر ضمير انور حضرت امير مخفى نخواهد بود كه خدمتكار شايسته آنست كه باوامر و و نواهى مخدوم خود قيام نمايد و پيمان نشكند و در ايمان حانث نشود و سبب تاخير در احتراز شرف پايبوس آنست كه ملك بنده را سوگند داده بود كه بىاجازت او از حصار بيرون نيايم و بملازمت هيچ آفريدهء نروم عذر محمد سام مقبول افتاده و دانشمند او را پيش طلبيده و در آغوش كشيده گفت تو را بفرزندى قبول كردم و جرات و جسارت ترا بعفو و اغماض مقابل گردانيدم و همچنان سوار تا صحن حصار براند چون فرود آمد و پاى بر زير نردبان نهاد تاج الدين كه يكى از سرهنگان غور بود پيش آمده دست او را ببوسيد دانشمند گفت پيش رو و ما را دليل باش تا ببارگاه ملك فخر الدين رسيم يلدوز گفت راه نزديك است و تاريك نيست امير دانشمند بخنديد و روانشد و همانجا يلدز بيكدست گريبانش را گرفته بدست ديگر گرزى بر سرش زد و ابو بكر سديد كه در سلك خواص فخر الدين انتظام داشت از جانب بالا در رسيد و شمشيرى بر گردن دانشمند بهادر زد چنانچه در صحن قلعه افتاد اتباع امير دانشمند چون حال بران منوال ديدند بازپس جسته خواستند كه از حصار بيرون روند اما ابواب قلعه و طرق نجات مسدود يافتند و تيغ يمانى غوريان آغاز سرافشانى كرده آنمقدار از مغولان گشتند كه صحن حصار از خون در تموج آمد و جمال الدين محمد سام و نوكران او چندان غنيمت گرفتند كه عشر عشير آن بخزانه خيال ايشان نگذشته بود و آشوب تمام در شهر افتاده جمال الدين محمد سام با متهوران غور از قلعه بيرون تاختند و شمشير انتقام آخته از چاشت تا نماز پيشين بقتل و غارت خيل مغول پرداختند و بعد از آن حسام خون ريز در نيام كرده روى باستحكام برج و باره و فيصل دروازه آوردند و از حكام ولايات خراسان و لشگريان اولجا يتو سلطان هركس از تيغ هرويان نجات يافت قدم در وادى گريز نهاده عنان بجانب يورت خويش انعطاف داد و يكى از افاضل در تاريخ آنواقعه گويد قطعه بسال هفتصد و شش در صفر به شهر هراة * به حكم لم يزلى كردگار بىمانند زدست برد قضا از كف محمد سام * كشيد جام شهادت امير دانشمند و چون خبر اين واقعه بسمع ملك فخر الدين رسيد بحسب ظاهر بر كار محمد سام انكار نموده زبان ملازمت و سرزنش بگشاد بگشاد و ضمنا مبتهج و مسرور شده مكتوبى بمحمد سام نوشت مضمون آنكه بايستى كه اين